تبليغاتX
تا رهایی...
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند.......

و چرا باز امشب اینقدر دلتنگم؟
و چرا چشمانم...متکبر شده اند؟
به خدا می میرم اگر امشب نشوم بارانی
دلم من می خواهد یک دل سیر بگرید امشب
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی
سینه ام سنگین است
عین تابوت خداحافظ ها
گره ی بغض به دارم زده است
پس چرا اشک نمی یابد راه؟
از چه کس چشم امان می خواهد؟
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی

دل من سخت گرفته ست امشب
گونه ها داغ و صدایم لرزان
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم
من که دیروزها را
خط زدم در خاطر
من گذشتم از او
هر چه بود ...رفت ، گذشت
و نه انگار کسی هست که خواهد آمد
و گذشتم نگذاشت
به طلبکاری دلهای کسانم بروم
من که خالی شده ام ازهمه چیز
از بودن
سالهاست من مردم
چشمها مشق نمودند هر شب کوری را
پس پریشانی امشب از چیست؟
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم

اشک هایم از کیست؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت   توسط سمیرا | 

 

و چرا باز امشب اینقدر دلتنگم؟
و چرا چشمانم...متکبر شده اند؟
به خدا می میرم اگر امشب نشوم بارانی
دلم من می خواهد یک دل سیر بگرید امشب
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی
سینه ام سنگین است
عین تابوت خداحافظ ها
گره ی بغض به دارم زده است
پس چرا اشک نمی یابد راه؟
از چه کس چشم امان می خواهد؟
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی

دل من سخت گرفته ست امشب
گونه ها داغ و صدایم لرزان
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم
من که دیروزها را
خط زدم در خاطر
من گذشتم از او
هر چه بود ...رفت ، گذشت
و نه انگار کسی هست که خواهد آمد
و گذشتم نگذاشت
به طلبکاری دلهای کسانم بروم
من که خالی شده ام ازهمه چیز
از بودن
سالهاست من مردم
چشمها مشق نمودند هر شب کوری را
پس پریشانی امشب از چیست؟
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم

اشک هایم از کیست؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت   توسط سمیرا | 

 

 

گفت این راه رو من رفتم...

از خاطره هاش گفت...(دلم یه کم قرص شد)

خاطره های خطرناکی که الان جرات نداره تن به انجام حتی یکیش بده...

منم از خودم گفتم...

از سختی هائی که کشیدم...

گفت این راه رو خیلی ها رفتن...

(دلم قرص تر شد)

گفت این راه رو تو هم باید بری...

نوبت توئه...

(فکر کردم...خیلی)

گفتم کاش تنها نبودم تو این راه...

کاش انقد از شماها عقب نبودم...

گفت تنها نیستی...

(دلم محکم شد)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط سمیرا | 
قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
 
قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.
 
قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.
 
قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت   توسط سمیرا | 
دلم برای کسی تنگ است که

نمیداند...

شاید بداند ولی نمیخواهد که بداند 

.

.

عشق پچیزی ارزش نداشت برای او

هیچ نداشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط سمیرا |